هی بچه هاکی می دونه عشق چیه ؟ هیچکس جواب نداد
همه ی کلاس یک باره ساکت شد همه به هم نگاه میکردند ناگهان لنا یکی از بچه ها که
سه روز بود با کسی حرف نزده بود اروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک توی چشماش
جمع شده بود لنا با چشمهای قرمز پف کرده وبا صدای گرفته گفت:عشق ! دوباره یه
نیشخند زد وگفت :عشق ببینم خوانوم معلم تا به حال کسیرو دیدی که بتونه بگه عشق چیه
؟ معلم مکث کرد وجواب داد:خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم ! لنا گفت:بچه ها
بزارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو
حفظ کنید وادامه داد من شخصی رو دوست داشتم ودارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم
عهد بستمتا وقتی که نفهمید ازمن متنفره
بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یک دختربچه خیلی سخته که به یه چنین
عهدی عمل کنه.گریه های شبانه دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیسمیشود اما دوستش داشتم بیشتر از هر چیز وهر کس
حاظر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری من تا مدتی پیش نمدونستم که اونم منو دوست
داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون از اینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزهای قشنگی
بود اس ام اس بازیهای شبانه صحبت های یواشکی ما با هم خیلا خوب بودیم عاشق همدیگه
بودیم از صمیم قلب همدیگرو دوست داشتیم وهر کاری برای هم میکردیم من چند بار دستشو
گرفتم یعنی اون دست من و گرفت خیلی گرم بود عشق یعنی توی سرد ترین هوا با گرمی
وجود یکی گرم بشی عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم وبه پدرم موضوع رو گفت پدرم
از این موضوع خیلی ناراحت شد پدرم فکر نمیکرد توی این مدت بین ما چنین احساسی به
وجود بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق من و بزنه ولی من طاقت نداشتم نم
تونستمببینم پدرم عشق من و میزنه رفتم
جلو دست پدرم و گرفتم وگفتم پدر منوبزن اونو ول کن خواهش میکنم بزار بره بعد بهش
اشاره کردم که برو اون گفت :لنا من نمیتونم بزارم که بجای من توروبزنه من ب یه لگد
اونو به اون طرف ترپرت کردم وگفتم بخاطر من برو واون رفت وپدرم منو به رگبار کتک
بست . عشق یعنی حاظر باشی هر سختی رو به خاطر راحتیش تحمل کنی . بعد از این موضوع
عشق من رفت ما به هم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رت واز
اون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته بود
لنای عزیزم همیشه دوستت داشتم ودارم من تا اخرین ثانیه های عمرم به عهدم وفا میکنم
و منتظرت میمونم ما شاید توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تواون دنیا بهم
میرسن پس من زود تر میمیرم واونجا منتظرت میمونم. خدا نگهدار گلم خدا نگهدار عشقم
خدا نگهدار زندگیمخدانگهدار
.............مواظب خودت باش . لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد
وگفت خب خوانوم گمان میکنم جوابم واضع بود معلم هم که به شدت گریه میکرد گفت اره
دخترم میتونی بشیبی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه میکردند ناگهان در باز
شد وناظم مدرسه داخل شد وگفت :پدر مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از
بستگان ناگهان لنا بلند شد وگفت :چه کسی ؟ ناظم جواب داد نمیدونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کردبه لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین
افتاد ودیگه بلند نشد اره لنای قصه ما رفته بود پیش عشقش من مطمعنم اون دوتا توی
اون دنیا بهم رسیدن
اوج لحظه های دلتنگی ، آغاز فاصله هاست ، اما برق چشمانت در دل آسمان است
، ستاره هایی که دیگر نوری ندارند آنگاه که چشمهایت خیره به آسمان است!
چشمهای زیبایت را همیشه دوست دارم ، زیرا بدون آن زندگی ام تیره و تار است